میدونی ...
وقتی افتاب موقع غروب در حال پایین رفتنه
اخرین چشمکش رو وقتی داره نورش رو از میز تحریر تو میگیره
به تو میزنه !
و میگه : رفیق دوباره فردا میبینمت :)
احساساتی خورشید به من میده ، اون گرما
اون گرمایی که باعث میشه حس کنم زنده ام
فکر کنم برای همینه که خورشید وجود داره ...
تا به انسانها یاداوری کنه هنوز امید هایی برای ادامه زندگی وجود داره
تا به انسانها بگه حتی وقت من غروب بکنم تو باز شب رو
برای انجام کارهات خواهی داشت البته اینم میگه
شب ها رو خوب و به موقع بخواب ...
خورشید بهم یاد اوری میکنه که قرار دوباره شانس داشته باشم وقتی
اون دوباره طلوع کنه و قراره دوباره همو ببینیم :)
_____
این چه حسیه رفیق ؟
این حس که توی بدن همه ماها وجود داره ...
بهش میگن خواستن !
ولی من اینطور معنیش میکنم ... یعنی فداکاری
یعنی دویدن تا در حد مرگ یعنی بهترین خودت بودن !
خورشید و ماه و اجرام اسمانی رو میبنی اونا هیچ وقت خسته نمیشن
از اینکه مجبورن هر روز همون کار دیروز رو انجام بدن !
پس من و تو چطور میتونیم فوری خسته بشیم ؟
چطور میتونیم ادامه ندیم و در اخر خودمونو سرزنش کنیم ؟
هر وقت خواستی ادامه ندی هر وقت خسته شدی یه کار بکن
بشمار ... !!
از 5 تا 1 بشمار ... 5 . 4 . 3 . 2 .1
بعد انجامش بده ...
مهم نیست چقدر خسته ای مهم نیست چه اتفاقی اقتاده
فقط انجامش بده .
* نامه ای دوست داشتنی به افرادی دوست داشتنی ...
__ به خودم و کسایی که میخوننش
نوشته از : سوزان =-= ...
- تاریخ : Friday 18 February 22
- ساعت : 17 : 20
- ادامه مطلب
- |
- نظرات [ ۲ ]